میلاد کریم اهل بیت(ع)

برسانيد به مسكين خبرِ شادِی را 
اندكی مانده ڪريم ديده گشايد به جهان

ندهد فرصت گفتار به محتاج کریم
گوش این طایفه آواز گدا نشنیده است

.

.

.

#یا کریمِ ابنُ الکریم...

دستِ ما را هم به دامان پُر از مِهرَت رسان
فوقِ فوقش دامنت یک کم گدایی میشود...

تجربه جدید سیاسی من!

حضور جدی در یک حزب یا تشکیلات سیاسی برای من تجربه جدیدی بود

نه این که کار سیاسی نکرده باشم و یا این که آدم های سیاسی را ندیده باشم اما

حزب قواعد خودش را دارد

اولین بار بود که به خودم این جرأت را دادم که در یک مجمع عمومی شرکت کنم

پشت تریبون بروم و برای رأی گرفتن تلاش کنم

هرچند فکر میکردم نتیجه جذاب تر از این باشد اما....

این تجربه جدید را دوست دارم

چقدر دلم تنگ شده بود برای این سیاسی بازی های جوانی و دانشجویی

یاد آن روزها بخیر...

دلم برای آدم های هیجان انگیز زندگی ام تنگ شد

حتی برای بچه های نشریه متین!

کم کم.... آرام...

فقط تبر نیست که به درخت صدمه می‌زند ...!
آب که پای درخت نریزی، می‌خشکد ، از درون می‌پوسد و خالی می‌شود.

آن وقت به کوچک‌ترین بادِ خزانی فرو می‌ریزد ...!
عاشقانه‌ها همیشه که با زخمِ جفا و خیانت سرنگون نمی‌شوند، بیشترشان آب نمی‌خورند !
همان دوستت دارم‌های هر روزه، همان نگاه‌ها و ملاحت‌ها، همان‌ها پایشان ریخته نمی‌شود که می‌میرند !
کم‌کم ... آرام ...

 

پ.ن: توی یه کانال تلگرامی خوندم....دیدمجالبه گفتم شما هم بخونید

تصمیم!

گاهی وقت ها باید یک جاهایی از زندگی تصمیم بگیریم

این تصمیم ها گاهی سخت هستن

گاهی هم مدام رفتیم سراغ شون ولی توی دلش نرفتیم

جرأت نداشتیم با خودمون رو راست باشیم و تصمیم بگیریم

گاهی یک لحظه

فقط یک لحظه

اون اتفاقی که باید در درون آدم می افته و اون تصمیم سخت گرفته میشه

و

یه تغییر بزرگ را توی زندگی مون شروع میکنیم

پ.ن: نمیدونم نتیجه این تصمیم چیه ولی اراده کردم برای تغییر

تجربه افطاری با گل پسر!

خداراشکر دوشب برای افطار مهمان داشتیم

شب های خوبی بود و دورهمی خیلی  خوش میگذره

مهمان یا میزبان بودن هم فرقی داره مهم اینه که دور هم باشیم

دیشب بعد از رفتن مهمان ها علی برخلاف شب های قبل، خیلی سریع خوابید

من هم مشغول جمع و جور کردن شدم

جاروبرقی زدن، گردگیری و تمیز کردن میزها، شستن ظرف های کثیف باقیمونده، گذاشتن ظرف های خشک شده سر جاهاشون، مرتب کردن یخچال، انداختن روفرشی و کشیدن کاورهای مبل ها(بعد از دوماه)، آماده کردن سحری و مرتب کردن کلی آشپزخانه

همه این کارها در کمتر از یک ساعت انجام شد و ساعت 12 با خیال راحت رفتیم که بخوابیم

قبل ش به خودم قول داده بودم که اگه کارها خوب پیش بره برای خودم یه چایی تازه دم درست کنم یا این که یه تکه هندوانه یخ کرده خودم را مهمان کنم ولی....

اینقدر از تموم شدن کارها ذوق زده بودم که یادم رفت

در کل تجربه خوبی بود

خستگی هاش یه کم بیشتر از دفعات قبلی بود بخاطر حضور علی و نیازهاش بخصوص نیاز به توجه

ولی سخت نبود به نظرم

یه تجربه جدید بود

تجربه ای که با تمام وجودم ازش لذت بردم

خدایا شکرت

.

.

.

«روز هشتم» همگی میل «خراسان» داریم 
انتظارِ «کرم» از سفره ی 《سلطان》داریم 
از سر کفر نگفتیم: «شفا دست شماست» ما به «دستان شفا بخش» تو ایمان داریم

خبررسان!

این که حدود 4 سالی میشه که من واتساپ را از روی گوشیم پاک کردم

برای خودش ماجرایی داره و دلایلی

این که حالا بخاطر یه فعالیت سیاسی - اجتماعی دوباره مجبور شدم این برنامه را نصب کنم

حالم را بد میکنه

گاهی آدم ها دوست ندارند به خاطرات چندسال قبل شون برگردند

ولی....

اتفاقات هرچند کوچک و روزمره ممکنه آدم را پرت کنند به وسط برهوت خاطرات

پ.ن: یکی بیاد منو از واتساپ نجات بده

پ.ن: خدایی تغییرات خوبی کرده واتساپ.... اون روزا این شکلی نبود

حکمت خدا...

نمیدونم چه حکمتی ه که هروقت من میخوام مرغ خرد کنم یا بشورم این گل پسر باید غوغا کنه

یعنی خستگی کار یه طرف

خستگی اومدن و رفتن بالای سر علی هم یه طرف

هی باید دست بشورم.... پستونک بذارم دهانش.... هی باید دست بشورم..... اسباب بازی هاش را بدم دستش....هی باید دست بشورم..... باهاش حرف بزنم.... هی باید دست بشورم.... شیرش بدم و ....

این داستان تکرار میشه و من

این که چرا یه دفعه چندتا مرغ درسته و تکه و تمیز نشده سر از خانه ما در آورد یه طرف

بچه داری در حین تمیز کردن مرغ هم یه طرف

رفتن به جلسه سیاسی وسط این ماجرا هم یه طرف دیگه

.

.

.

اینا همش تجربه س

البته قابل ذکر است که تجربه اصلی مال ِ فرداست.... امروز که همش مانور بود

پ.ن: خدایا حکمتت را شکر

خبر...

بعضی خبرها در عین حال که خبر خوبی هستند

یه طعم تلخ و گس هم دارند 

چقدر نگرانتم سارا....

خوشمزه!

پیچیدن بوی کوکو سبزی تازه

یه عطر روح نواز و وسوسه انگیز

جای شما خالی...

عکس تزیینی می باشد

کوکو سبزی خودم خوشگل تر و خوشمزه تره

بالاخره ماه خدا آمد...

چقدر چشم به راه آمدن ماه رمضان بودم

از پارسال که بخاطر فسقل پسر نشد روزه بگیرم

انگار که یه غمی توی وجودم ته نشین شده باشد

و امسال میخواهم هرطور شده خودم را به چشمه زلال رمضان برسانم

هرچند سهم من کم و اندک باشد.... بازهم بخاطر فسقل

کسی که ماه رمضان را درک نکنه

ازش انتظاری نیست که زمان دیگه و حال دیگه ای را درک کنه

از رمضان ارزشمندتر نداریم....

پ.ن: کسی که گوهر ارزشمندی مثل رمضان و شب قدر را بی بها فرض کنه، ازش انتظار نداشته باشید که ارزش چیزهای دیگه زندگیش را هم بفهمه

پ.ن: از هرکس به اندازه فهم و درکش باید انتظار داشت

فتأمل!

قوِّت عشق!

به ضعف و قوّتِ بازوی عشق حیرانم
که کوه می‌کَند و دل نمی‌تواند کَند ...! 

#تأثیر_تبریزی

خانه دوست داشتنی من!

این هفته ها و این روزها که درگیر فروختن خانه و خریدن خانه هستیم

مجبوریم که به خانه های مختلفی سر بزنیم

گاهی فکر میکنم کاش وقتی تماس می گیریم برای  دیدن خانه ای، خانه تخلیه شده باشد و ما باشیم و در و دیوار و فضای خالی اش 

تا من راحت تصور کنم که اسباب و وسایل مان را کجا باید بچینیم

جای مبل های مان کجاست یا تلویزیون کجا دید بهتری دارد

ولی گاهی هم فکر میکنم بهتر که کسی در آن خانه زندگی کند

بی شک من از آن دست آدم ها هستم که برایم مهم است که قبل از من چه کسی در آن خانه زندگی کرده است

چطور وسایل ش را چیده 

چه قاب عکس هایی به دیوار زده

چندتا گلدان دارد و ...

هرچند حسین دوست دارد که یک خانه صفر بخریم اما من چندان به این قاعده ذهن ش پایبند نیستم

مثلا همین دیروز وقتی وارد خانه شدیم و آن پیرزن با خوش رویی از ما استقبال کرد

وقتی نظم و ترتیب مبل های کهنه اما تمیز و مرتب ش را دیدم

وقتی آن حجم از گلدان های گل که همه سرحال و سرزنده بودند مرا به وجد آورد

وقتی هرگوشه روی هر میزی یک عکس یادگاری چندنفره بود

یا وقتی روی میز پذیرایی تخمه و آجیل آماده بود

انگار کن که بوی زندگی پیچیده باشد توی رگ هایم

دلم میخواست اگر خانه را خریدیم این مادربزرگ هم پیش ما بماند

گاهی برای مان دعای سلامتی کند و بهترین ها آرزویش باشد برای مان

پ.ن: دنیا بی معرفت تر از آن است که درگیر ظاهرش باشیم، من دوست دارم در متن زندگی کنم

من عاشق خانه ای می شوم که بدانم هر سحر جانماز در آن پهن می شود، سفره های سحری به خودش دیده، میهمان حبیب خداست و در آن به روی هرکس باز است

خانه ای که بشود یک روضه کوچک خانوادگی گرفت یا حتی یک مولودی زنانه یا یک شب نذری داد

من خانه ای را دوست دارم که در حیاط یا پارکینگ دوچرخه یک پسربچه پارک شده و چشم انتظار سر و صدای بچه هاست

من خانه ای را دوست دارم که قاب وان یکاد به دیوارش باشد، خانه ای که گوشه اش قرآن و مفاتیح هم هست و اهل خانه، اهل دل باشند

خانه ای که هنوز گاهی توی بشقاب های گل سرخی خورشت سبزی کشیده می شود و قطار توی سفره چیده می شود.

خانه ای که ماشین ظرفشویی ندارد و مهمان ها بعد از جمع شدن  سفره توی آشپزخانه جمع می شوند، یکی ظرف می شوید، یکی خشک میکند، یکی سرجایش می گذارد، یکی در همین شلوغ و پلوغی آشپرخانه برای مردها چایی تازه دم می ریزد و...

خانه ای که در آن زندگی جاری بوده باشد

پ.ن: من از خانه ای که دیش ماهواره دارد، متنفرم

از خانه ای که بی نماز دارد، بدم می آید

خانه ای که نه میزبان که حتی مهمانش جرأت کند، سگی واردش کند، متنفرم

از خانه ای که اینقدر تجملات دارد که باید مدام مراقب بچه ها بود که به چیزی دست نزنند، چیزی را نشکنند، بدم می آید

از خانه ای که مردی بداخلاق در آن بوده، حس انزجار دارم یا خانه ای که فکر کنم مدام دود سیگار داده اند به گلدان های بی زبان

پ.ن: خدایا! می دانم با این پس انداز اندک ما، خرید یک خانه با این مختصات سخت است اما با تو هیچ کاری دشوار نیست

هرچه صلاح ماست، خودت مقدر فرما

گذر زمان!

گذر زمان عجیب میتونه هرچیزی رو مهم کنه یا تمام اهمیتش رو از بین ببره

 

زمان یادم آورد که منم یه دختر زودرنج درون دارم که همیشه بهش بی محلی کرده بودم

همیشه صداش را نشنیده بودم

حتی گاهی دخترک غصه خورده بود و گریه کرده بود و یه گوشه کز کرده بود به این امید که شاید بهش توجه کنم ولی من تمام سال های عمرم بهش پشت کردم و زندگی کردم

ولی حالا....

حالا این دخترک برای خودش شیرزنی شده

حالا دیگه گاهی من از پس ش بر نمیام و منم غصه میخورم

هرچند....

 

پ.ن: یه نصیحت را از من داشته باشید.... جایی که حرف تون ارزش نداره که بهش اهمیت بدن، صبر نکنید، تحمل نکنید.... فقط برید

 

من از خوش باوری در پیله خود فکر میکردم 
خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می گیرد 

فاضل نظری

 

معلم های گل، روزتون مبارک

هرگز گزافه نيست كه گويم پس از خدای
آنكس كه خلق می كند انسان،معلم است...

پ.ن: کلی دلم برای معلمی و مدرسه تنگ شده

برای سروصدا و هیاهوی بچه ها موقع بازی توی حیاط

برای گریه های دخترونه شون وقتی باهم دعوا می کردند....

یادش بخیر

خرید به سبک فرنگ!

این روزها که دلم میخواد از هرنوع میوه یا سبزیجاتی خرید کنم ولی به مقدار کم

فکر میکنم کاش میشد یه جاهایی هم باشه که به سبک خارجی ها خرید کنیم

مثلا یه دونه موز، یه دونه "به"، یه شاخه کوچک کرفس یا دو تا دونه هویج، چندتا سیب زمینی خیلی کوچک

ولی متأسفانه یا خوشبختانه اصلا این فرهنگ بین ما جا باز نکرده

البته میدونم یه جاهایی هم هست که میوه یا سبزیجات بسته بندی میشن، اون هم در بسته بندی های کوچک ولی با قیمت های زیاد!!!

که البته بازهم به نظر بسته بندی هاش به تناسب نیاز فعلی من، بزرگ ه

من از هر چیزی که بهش فکر میکنم یه دونه میخوام 

شاید فروشنده هم در عین تعجب بهمون بده ولی

.

.

.

به دلیل فرهنگ شرقی، همسر روش نمیشه این قدر کم خرید کنه

پ.ن: از مسئولین تقاضامندم علاوه بر این که یه فکری برای سوراخ های روی نون می کنند که مربا توت فرنگی ازش نچکه یه فکری هم برای پاسخ به نیازهای اندک میوه و سبزیجاتی من بکنند

با تشکر

ماهگرد پنجم

پسر داشتن یعنی یه اتاق پر از توپ و تفنگ و ماشین

پسر داشتن یعنی کلاه و کفش های اسپرت کوچک و کت ها و کفش های چرم مردونه سایز کوچک

پسر داشتن یعنی توی پارک نشستن و تماشای دوچرخه سواری بدون ترس

پسر داشتن یعنی....

.

.

.

من چقدر بی تابم برای دیدن این روزهای پسرانه 

این پنج ماه زندگی مان رنگ و بوی دیگری دارد

پنج ماه با تو بودن یادمان آورد زندگی ریتم شادتری هم می تواند داشته باشد

پ.ن: گفتم یه وقت زشت نباشه از عیدی های بچه م عکس نگرفتم...

عیدی هاش بیشتر از اینا بوده ولی خب در همین حد توی عکس جا میشد

خسته ام...

امروز خیلی خسته شدم

خستگی های چندلایه و چندسطحی 

اصلاح و ویرایش مطالب نوشته شده پایان نامه خیلی کند پیش میره

باید روی موضوعات و فصل های بی ربط به هم کار کنم

یه قسمتی از یه فصل اصلاح میشه

بعدش باید برم سراغ یه قسمت از یه فصل دیگه 

این پراکندگی یه تمرکز بالا میخواد

.

.

.

حالا من وسط نوشتن باید به علی شیر بدم

چند خط بنویسم

یه سری به غذای علی بزنم

چندخط بنویسم

اسباب بازی هایی که از دستش می افته را بدم دستش

فکر کنم چی داشتم می نوشتم

یه سری به ناهار خودمون بزنم

یک خط بنویسم از اون جایی که رشته فکر و نوشته م پاره شده بود

زیر پای گل پسرم را تمیز کنم

کجای کارم بودم آیای ذهنم را جواب بدم

حالا که دیگه علی از این همه رفت و آمد من خسته شده را بخوابونم

یه نفس راحت.....

به غذام سر بزنم

خانه را مرتب کنم

یه لیوان آب بخورم

.

.

.

و علی از خواب بیدار میشه

و این داستان ادامه دارد...

پ.ن: دعا کنید این داستان خیلی ادامه دار نباشه.... زودی تموم بشه

«اللهم عجل لولیک الفرج...»

معنای زنده بودن ِ من
باتو بودن است.
نزدیک،دور
سیر،گرسنه
رها،اسیر
دلتنگ،شاد
آن لحظه که بی تو سرآید مرا،
مباد!

چه سازم به خاری که در دل نشیند....

عیدتون مبارک

دلم امروز گواه است کسی می آید 
حتم دارم خبری هست ... گمانم باید ...

فال حافظ هم ، هر بار که می گیرم باز 
< مژده ای دل که مسیحا نفسی >... می آید !

باید از جاده بپرسم که چرا می رقصد ؟
مست موسیقی گامی شده باشد ، شاید 

ماه در دست ، به دنبال که اینگونه زمین 
مست می گردد و یک لحظه نمی آساید؟!!

گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست 
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید ...
.

.

.
آب و جارو میکنم شهر و چراغان می کنم ؛
که صدای نفس مشک فشان می آید ...

السلام علیک یا صاحب الزمان ...

گر بدانی شوق دیدارت چه با دل می کند...