متأسفانه، متأسفانه علیرغم پدر و مادران عاشق و فداکاری که داریم، بسیاری از بچه های ما بخصوص در قشر تحصیل کرده و مرفه، دارند یتیم بزرگ می شوند.
.
.
.
جمله ای که بدجور ذهنم را درگیر کرده!
وقتی نیمه شب هول و حوش ساعت 3و 4 میخوابم با ذهنی خسته و چشم هایی خسته تر که از بس توی اینترنت سرچ کرده و ترجمه کرده و نوشته، اصلا باز نمی شود با خودم قرار میگذارم که صبح کمی بیشتر بخوابم و به خودم سخت نگیرم
.
.
.
ساعت 6 ونیم ساعت موبایل بیدارم میکند تا همسر را راهی سرکار بکنم.... با چشم های تقریبا بسته، بیدارش میکنم و دیگر نمی فهمم که کی آماده شده و از خانه بیرون زده
صبح حوالی ساعت 7 و 7ونیم که بشود، صدایی خفیف به گوشم میرسد، مثل ضربه چیزی به جایی!!!
با چشم هایی نیمه بسته از جا بلند می شوم، پسرک نشسته وسط رختخوابش و دارد پستانک را به دیوار می زند
این پسرک سرحال را نمی شود دیگر خواباند، زنگ بیدارباش به صدا در آمده است
با همه خستگی که در تنم مانده، صبحانه اش را آماده میکنم و زیرکتری را روشن میکنم برای خودم
صبحانه اش را می خورد، دست و صورتش را می شویم
می رود سراغ اسباب بازی هایش
تا یک چایی دم کنم و صبحانه خودم را آماده کنم، راه افتاده و به هرجایی سرک می کشد
توی دستشویی، توی حمام، سر کشوهای کمد، سر کابینت ها، زیر میز و ...
هریک لقمه ای که بگذارم به دهان، باید بدوم سراغش و از جایی بیرونش بکشم
بی شک باید یک چایی سرد از دهان افتاده را سربکشم
دو زانو می نشینم کنارش و کمی بازی میکنیم
لباس های کثیف مان زیاد شده، لباس ها را می ریزم توی ماشین لباسشویی
یک فکری میکنم و غذایی برای پسرک میگذارم سر گاز تا برای ناهارش آماده بشود
لب تاپ را هم روشن میکنم و صفحه مقاله را باز میکنم
از آنطرف اتاق خودش را می رساند به من و لب تاپ تا سیم ش را بکشد

تا بیایم جای لب تاپ را درست کنم، تلفن زنگ می زند
کسی پشت خط است و احوال پرسی معمول و خداحافظی
و
صدای ماشین لباسشویی به گوش می رسد که کارش تمام شده
تا بیایم لباس ها را پهن کنم، نصف ش را باید از دور و بر اتاق جمع کنم
پسرک از سر بازی، لباس های نیمه خشک را دوست دارد، از توی سبد می کشد و چون میداند من حساسم با خودش می برد به دورترین نقطه های اتاق
وقت میان وعده پسرک رسیده
دو تا میوه می آورم و پوره میکنم و صدایش میکنم
میوه اش را خورده و لباس ها و دست و صورتش کثیف شده
شستن و عوض کردن و نشستن سر اسباب بازی ها
کم کم خوابش میگیرد
نیم ساعتی هم مشغول خواباندن می شویم 
حالا خانه کمی ساکت شده و جان میدهد برای نشستن سر لب تاپ و نوشتن
خانه نامرتب است، باید کمی جمع و جور کنم
باید فکری هم برای ناهار خودمان بکنم
ظرف های کثیف توی سینک باید شسته شوند
گردگیری اندکی هم لازم است
می بینم هنوز روی تختخواب هم نامرتب است
لباس های اتونشده هم داریم
سری به غذای علی بزنم
یک لیوان آب خنک بخورم
چرا اینقدر زود یک ساعت گذشت....
می نشینم سر لب تاپ و شروع میکنم
.
.
.
صدای ضربه چیزی به جایی می آید!!!!
پسرک وسط رختخوابش نشسته و می خندد به منی که مات و متحیرم!
ناهارش را می خورد
دیگر شستن اثر ندارد.... باید حمام کنیم
تازه از حمام و لباس پوشیدن فارغ شده ایم که همسرجان از سرکار می آید
سفره ناهار را پهن میکنیم و در یک حالت نیمه امنیتی از دست پسرک که مدام باید با چیزی مشغولش کنیم، ناهار می خوریم
همسر که خسته است و گوشه ای دراز می کشد
و پسرکی که خوابش را رفته و ناهارش را خورده و حالا میخواهد بازی کند
.
.
.
پ.ن: این داستان با کمی بالا و پایین تا شب ادامه دارد
شاید تا حوالی ساعت 11 و 12
تا جایی که پسرک به زور قصه و تاریکی و پستانک خوابش ببرد
و من می مانم تاریکی شب و سکوت و صفحه مقاله ای که از صبح چندبار باز شده ولی دوباره بسته شده یعنی آنقدر درگیر کاری شده ام که لب تاپ رفته در حالت استندبای
چقدر خوابم می آید و چقدر خسته ام!!!
دلم جرعه ای خواب می خواهد
تا بیایم چندصفحه ای را تنظیم کنم، ساعت می شود 3-4 نیمه شب
و داستان تکرار می شود
.
.
.
شاید به ظاهر تمام زمان روز را یا بیشترش را برای پسرک وقت گذاشته باشم اما...
همه حواسم پیش پسرک نبوده!
حجم عظیمی از ذهنم درگیر این رساله لعنتی بوده و اصلاح مقاله ها
روحم خسته و بی خواب و بی رمق!
و دلم پیش یک بازی بی دغدغه با پسرک
پ.ن: کاش تمام شود کابوس این رساله و این مدرک دکتری! تا من آسوده خیال مادری کنم... فقط همین
پ.ن: غم انگیز تر آن است که روزی بفهمم بدون این مدرک دکتری، میتوانستم مادر بهتری برای علی باشم
و امیدوارم این طور نباشد!
پ.ن: روزی که دکتری قبول شدم، استادم پرسید می خواهی کجا کار کنی؟ (به این مضمون که جایی را زیر سر دارم برای کار یا نه)، آن وقت هنوز ازدواج هم نکرده بودم... خندیدم و گفتم: هیچ جا! میخواهم یک مادر خانه دار باشم... استادم با تعجب پرسید: خانه دار؟! گفتم: بله، به نظرم یک مادر تحصیلکرده، می تواند مادر بهتری باشد....
خدایا! خودت کمکم کن تا مادر بهتری باشم، چون این همه زحمت را تحمل کرده ام برای مادر بهتری بودن!