حضرت پاییز...

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

خش خش صدای پای خزان است،یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند...

#علیرضا_بدیع
 

پ.ن: اگه پاییز هیچ چیز دیگه ای نداشت جز همین خرمالو!، برای دوست داشتنش کافی بود

انار جان!

در روزهای آتی به شما هم می پردازم

من و این تحیر بی پایان....

بگو چه چاره کنم؟

ذوق مادرانه...

شاید کمتر کسی مادر باشد و نداند چه ذوقی در آشپزی کردن توی یک قابلمه کوچک

و چه تلاش شیرینی برای لقمه در دهان گنجشکی یک کودک گذاشتن نهفته است.

بازیافت

به هرکجای خانه که نگاه میکنم یک تکه بازیافت می بینم

کم کم باید بین بازیافت ها زندگی کنیم

یک شیشه سس قرمز خالی (ترجیحا خرسی چون علی علاقه بیشتری به این مدل داره)

یک بطری دوغ کوچک 

یک بطری دلستر ترجیحا شیشه ای

جعبه خالی بیسکویت پذیرایی

یک قاشق یک بار مصرف

یک بشقاب یک بار مصرف

و ...

این ها نمونه هایی از بازیافت هایی است که در حال حاضر در اطراف اتاق می بینم

علی از اون دست بچه هایی نیست که خیلی اسباب بازی داشته باشه ولی به نظرم در حد خودش و متناسب سن ش اسباب بازی داره

رنگی و متنوع هم هستن ولی...

علی هم مثل هر بچه ای به چیزهای جدید خیلی علاقه داره و ممکنه یک وسیله یا اسباب بازی جدید ساعت ها مشغولش کنه

یه راه حل اینه که مدام برای بچه اسباب بازی جدید بخریم و این حس نیاز به تجربه جدید را جواب بدیم

یک راه حل ساده تر هم هست که از همین وسایل دم دستی و بازیافتی استفاده کنیم

بالاخره بعد از چند روز از همین وسیله هم دلزده میشه و برای بچه هم فرقی نمیکنه وسیله جدید یه اسباب بازی گرون قیمت باشه یا یه بطری بازیافتی، همین جدید بودن حسابی مشغولش میکنه

پ.ن: گاهی راه حل ها ساده تر از اونی هستن که ما فکر میکنیم!

جمله تکان دهنده!

متأسفانه، متأسفانه علیرغم پدر و مادران عاشق و فداکاری که داریم، بسیاری از بچه های ما بخصوص در قشر تحصیل کرده و مرفه، دارند یتیم بزرگ می شوند

.

.

.

جمله ای که بدجور ذهنم را درگیر کرده!

وقتی نیمه شب هول و حوش ساعت 3و 4 میخوابم با ذهنی خسته و چشم هایی خسته تر که از بس توی اینترنت سرچ کرده و ترجمه کرده و نوشته، اصلا باز نمی شود با خودم قرار میگذارم که صبح کمی بیشتر بخوابم و به خودم سخت نگیرم 

.

.

.

ساعت 6 ونیم ساعت موبایل بیدارم میکند تا همسر را راهی سرکار بکنم.... با چشم های تقریبا بسته، بیدارش میکنم و دیگر نمی فهمم که کی آماده شده و از خانه بیرون زده

صبح حوالی ساعت 7 و 7ونیم که بشود، صدایی خفیف به گوشم میرسد، مثل ضربه چیزی به جایی!!!

با چشم هایی نیمه بسته از جا بلند می شوم، پسرک نشسته وسط رختخوابش و دارد پستانک را به دیوار می زند

این پسرک سرحال را نمی شود دیگر خواباند، زنگ بیدارباش به صدا در آمده است

با همه خستگی که در تنم مانده، صبحانه اش را آماده میکنم و زیرکتری را روشن میکنم برای خودم

صبحانه اش را می خورد، دست و صورتش را می شویم

می رود سراغ اسباب بازی هایش

تا یک چایی دم کنم و صبحانه خودم را آماده کنم، راه افتاده و به هرجایی سرک می کشد

توی دستشویی، توی حمام، سر کشوهای کمد، سر کابینت ها، زیر میز و ... 

هریک لقمه ای که بگذارم به دهان، باید بدوم سراغش و از جایی بیرونش بکشم

بی شک باید یک چایی سرد از دهان افتاده را سربکشم

دو زانو می نشینم کنارش و کمی بازی میکنیم

لباس های کثیف مان زیاد شده، لباس ها را می ریزم توی ماشین لباسشویی

یک فکری میکنم و غذایی برای پسرک میگذارم سر گاز تا برای ناهارش آماده بشود

لب تاپ را هم روشن میکنم و صفحه مقاله را باز میکنم

از آنطرف اتاق خودش را می رساند به من و لب تاپ تا سیم ش را بکشد

تا بیایم جای لب تاپ را درست کنم، تلفن زنگ می زند

کسی پشت خط است و احوال پرسی معمول و خداحافظی 

و

صدای ماشین لباسشویی به گوش می رسد که کارش تمام شده

تا بیایم لباس ها را پهن کنم، نصف ش را باید از دور و بر اتاق جمع کنم پسرک از سر بازی، لباس های نیمه خشک را دوست دارد، از توی سبد می کشد و چون میداند من حساسم با خودش می برد به دورترین نقطه های اتاق

وقت میان وعده پسرک رسیده

دو تا میوه می آورم و پوره میکنم و صدایش میکنم

میوه اش را خورده و لباس ها و دست و صورتش کثیف شده

شستن و عوض کردن و نشستن سر اسباب بازی ها

کم کم خوابش میگیرد

نیم ساعتی هم مشغول خواباندن می شویم 

حالا خانه کمی ساکت شده و جان میدهد برای نشستن  سر لب تاپ و نوشتن

خانه نامرتب است، باید کمی جمع و جور کنم

باید فکری هم برای ناهار خودمان بکنم 

ظرف های کثیف توی سینک باید شسته شوند

گردگیری اندکی هم لازم است 

می بینم هنوز روی تختخواب هم نامرتب است

لباس های اتونشده هم داریم

سری به غذای علی بزنم

یک لیوان آب خنک بخورم

چرا اینقدر زود یک ساعت گذشت....

می نشینم سر لب تاپ و شروع میکنم

.

.

.

صدای ضربه چیزی به جایی می آید!!!!

پسرک وسط رختخوابش نشسته و می خندد به منی که مات و متحیرم!

ناهارش را می خورد 

دیگر شستن اثر ندارد.... باید حمام کنیم

تازه از حمام و لباس پوشیدن فارغ شده ایم که همسرجان از سرکار می آید

سفره ناهار را پهن میکنیم و در یک حالت نیمه امنیتی از دست پسرک که مدام باید با چیزی مشغولش کنیم، ناهار می خوریم

همسر که خسته است و گوشه ای دراز می کشد

و پسرکی که خوابش را رفته و ناهارش را خورده و حالا میخواهد بازی کند

.

.

.

پ.ن: این داستان با کمی بالا و پایین تا شب ادامه دارد

شاید تا حوالی ساعت 11 و 12

تا جایی که پسرک به زور قصه و تاریکی و پستانک خوابش ببرد

و من می مانم تاریکی شب و سکوت و صفحه مقاله ای که از صبح چندبار باز شده ولی دوباره بسته شده یعنی آنقدر درگیر کاری شده ام که لب تاپ رفته در حالت استندبای 

چقدر خوابم می آید و چقدر خسته ام!!!

دلم جرعه ای خواب می خواهد

تا بیایم چندصفحه ای را تنظیم کنم، ساعت می شود 3-4 نیمه شب

و داستان تکرار می شود

.

.

.

شاید به ظاهر تمام زمان روز را یا بیشترش را برای پسرک وقت گذاشته باشم اما...

همه حواسم پیش پسرک نبوده!

حجم عظیمی از ذهنم درگیر این رساله لعنتی بوده و اصلاح مقاله ها

روحم خسته و بی خواب و بی رمق!

و دلم پیش یک بازی بی دغدغه با پسرک

 

پ.ن: کاش تمام شود کابوس این رساله و این مدرک دکتری! تا من آسوده خیال مادری کنم... فقط همین

پ.ن: غم انگیز تر آن است که روزی بفهمم بدون این مدرک دکتری، میتوانستم مادر بهتری برای علی باشم و امیدوارم این طور نباشد!

پ.ن: روزی که دکتری قبول شدم، استادم پرسید می خواهی کجا کار کنی؟ (به این مضمون که جایی را زیر سر دارم برای کار یا نه)، آن وقت هنوز ازدواج هم نکرده بودم... خندیدم و گفتم: هیچ جا! میخواهم یک مادر خانه دار باشم... استادم با تعجب پرسید: خانه دار؟! گفتم: بله، به نظرم یک مادر تحصیلکرده، می تواند مادر بهتری باشد....

خدایا! خودت کمکم کن تا مادر بهتری باشم، چون این همه زحمت را تحمل کرده ام برای مادر بهتری بودن!

یادگار بماند....

دیشب در شام غریبان دو تا حرف قشنگ مداح مراسم زد که برایم خیلی شیرین بود

می نویسم که ثبت بشود و یادگار بماند

اول نوشت:

دوم نوشت:

خدایا!

ما را با محروم شدن از زیارت اربعین امام حسین(ع)، امتحان نکن

 

تجربه روضه مادرانه

امسال اولین سالی بود که متفاوت  تر از همیشه به مراسم عزاداری می رفتم

امسال فقط من و یا بهتر بگویم ما (من و همسر) نبودیم که مقصد عزاداری ها را انتخاب میکردیم

پ.ن: این را در نظر بگیرید که ما سال های قبل هرشب به یه مراسمی می رفتیم و مراکز فرهنگی و هیات های مختلف را سر می زدیم و رصد می کردیم و فیض می بردیم و خب حال و هوای خوبی هم داشت

ولی امسال این طور نبود و نشد

باید برای رفتن به مراسم همه جوانب را می سنجیدیم

مثل زمان شروع مراسم

طول مراسم

فاصله مراسم تا خانه

شلوغی و ازدحام مراسم

میزان صدای باندهای مراسم

وجود وسایل سرمایشی و تهویه

و ....

و البته تر همه جوانب احتیاطی را برای وسایلی که با خودمان برمیداشتیم هم باید می سنجیدیم

محتویات کیف من شامل: 

آب، بیسکویت، نان خشک، کمی میوه میکس شده، غذای آماده، قاشق، اسباب بازی (چند نوع )، پوشک و متعلقات، یک دست لباس اضافه، یک دست لباس گرم(برای وقت هایی که درست زیر کولر جا پیدا می کردیم)، ملحفه، بالشت کوچک، شانه، دستمال کاغذی، پستانک (دو  عدد که اگر یکی افتاد روی زمین یکی دیگر هم داشته باشیم)، گوشی موبایل(تنها وسیله شخصی من)

.

.

.

ولی در کل تجربه خوبی بود

علی واقعا همکاری خوبی کرد، حتی شب هایی که مراسم خیلی خیلی شلوغ بود و ما به زور یه جای کوچک پیدا می کردیم، پسرک با فضا کنار می آمد و ترجیح میداد که بخوابد و از غوغای جهان بیخبر باشد

پ.ن: سخت ترین قسمت مراسم برای مادری مثل من، خارج شدن از مراسم با یک فسقل خوابیده بود ولی خداراشکر همه چیز عالی و بی نظیر بود

من به شخصه حال بهتری داشتم و عنایت حضرات معصومین را بیشتر و بهتر حس می کردم

ان شالله که مزد عزاداری های مان، زیارت اربعین باشد

پ.ن: مادر بودن همه چیزش خوب است... حتی استیصال ش موقع بی تابی بچه در یک مراسم روضه، که خودش روضه مجسم است

پ.ن:بی شک همه به یک مادر با یک بچه خردسال، خیلی لطف دارند و کمک حال هستند .... اجر همه شان با حضرت اباعبدالله

پ.ن: اجر همه ذاکرین و مداحان و خادمان امام حسین(ع) با ارباب بی کفن مان

پ.ن: از همین شهر حسینی، لک لبیک حسین(ع)

علی دوست...

از حسین بن علی هرچه بخواهی بدهد
تو زرنگ باش و از او نسل علی دوست بخواه

#یا_حسین

ثبت در تاریخ

 

حتی یک لحظه...

بازهم محرم از راه رسید و همه جا سیاه پوش شد

و حالا که از خیابان های شهر عبور میکنم می بینم چقدر دلم برای محرم تنگ شده بود

انگار شهر حال و هوای دیگری دارد... انگار حال مردم خوب تر شده

اول نوشت:

دیروز خیلی غیرمنتظره سر از بیمارستان در آوردیم و بستری و سرم... غیرمنتظره اش از این بابت بود که فکر میکردیم حال پسرک با یکی دو تا شربت و قطره رو به راه می شود و انتظار سرم و بستری چندساعته در اورژانس را نداشتیم

پسرک حسابی آب از دست داده بود و خیلی سخت نتوانستند رگ بگیرند

آنقدری که روکش تخت خونی بود و دست هایش سوراخ سوراخ و ناله هایی از عجز که جگر سوز بود

و عجیب روزگاری است که در همان حال که میدید من هم به دکتر کمک میکنم برای سوراخ شدنش و درد کشیدن، بازهم به من پناه می آورد و غریبانه با گریه هایش کمک میخواست و بعدترش سرش را روی دستم گذاشت و دستش را به صورتم و چشم هایش را بست و در خوابی عمیق و آرام فرو رفت

وقتی از همه روی برمیگرداند و شیون میکرد، به آغوش مادرانه ام اعتماد داشت

ای کاش ما هم به اندازه اعتماد یک کودک به مادرش، به خدا اعتماد داشتیم

من هم به آغوش الهی خدایم، اعتماد دارم؟!.... فتأمل

پ.ن: و امان از دل رباب...

و امان از دل مادر شهیدی که جسد پاره پاره عزیزش را برایش می آورند 

و صبر جمیل حضرت زینب(س)

دوم نوشت:

امروز بعد از ظهر، من و علی، گذرمان افتاد به پارک و تاب بازی و تماشای بچه ها

من بودم و علی در آغوشم و یک کیف وسایل علی که روی شانه ام بود

همین طور که در پارک قدم می زدیم، از ذهنم گذشت که اگر با علی به مراسم روضه بریم

با این کیف و علی در بغل، چطور باید کفش هایم را در بیاورم و در کیسه پلاستیکی بگذارم؟!

بچه به بغل، خم شدن و کفش برداشتن از زمین دشوار است

و الکی تر با خودم مرور کردم که پدرها چقدر راحت می روند مراسم و بی هیچ دغدغه ای و ما مادرها مثلا باید دغدغه کفش هم داشته باشیم و از این غر های خاله زنکی...

حدود ساعت 9 بود که رسیدیم به مراسم بهشتیان

از همسر جداشدم و وارد مراسم شدم، کیسه پارچه ای را از یکی از خادم های مراسم گرفتم

کفش هایم را از پایم در آوردم

تا آمدم خم بشوم و کفش ها را بردارم

یکی از خادم های نوجوان، پیش دستی کرد، خم شد و کفش هایم را از روی زمین برداشت، کفش را کمکم داخل کیسه گذاشت و داد دستم....

من مات و متحیر مانده بودم و اشک هایی که جاری بود...

دیشب روضه من همین بود و به هیچ، روضه خوانی نیاز نداشتم

یا حسین(ع)...

چقدر فقیر و حقیرند آن هایی که امام حسین(ع) ندارند....

امامی که حتی لحظه ای، به اندازه بر زمین ماندن کفشی، تنهایمان نخواهد گذاشت

گدایی این خاندان، عین پادشاهی است

خدایا شکرت...

پ.ن: شرمنده پدر و مادرم هستم که مرا دوستدار و محب اهل بیت(ع) تربیت کرده اند

و ان شالله نسلی محب اهل بیت (ع) تربیت کنیم

پ.ن: وقتی نجوای درونم را از نگرانی بابت دم دستی ترین اتفاق های روزمره زندگی ام می شنوی و هوایم را داری، چطور گره های کور زندگی ام را با خیال راحت به دستت نسپارم؟!

پ.ن: آقاجان! ما را برای اربعین بطلب.... 

زندان...

 

تحقیر!

🌺سخن ناب

تا خودتان اجازه ندهید هیچ کس نمی‌تواند شما را تحقیر کند.

#النور_روزولت

از اینجا که منم!

ساعت از نیمه شب گذشته

حدود 2 و نیم 

بازنویسی منابع مقاله تمام شده و بسته پفکی که باز کرده بودم هم!

نمیدانم ولی چیزی گوشه ذهنم هست که مدام میگوید چقدر نرفتن مان به این تفریح دو روزه حکمت هایی داشته و یک قلم ش همین اصلاح مقاله و جلوتر افتادن کارهایم

دلم مطمئن است به جواب استخاره و همین برایم کافیست

از اینجا که منم وقتی بایستم روبه روی پنجره تا انتهای کوچه به خوبی پیداست

و حالا، حوالی نیمه شب، آرامشی در کوچه حکمفرماست که حالم را حسابی جا می آورد

حالم را خوب می کند که اینجا، امنیت هست، آرامش هست، سکوت حاکم بر شب هست

روی پشت بام ها که ماهواره نیست، ان شالله زیر سقف ها نمازشبی هست و دست به دعایی و دعای مستجابی و چه از این بالاتر؟!

پسرک بعد از یک روز پر نشاط  خواب است و دلم برایش حسابی ضعف می رود که مردانه میخوابد

پ.ن: پسرک به قاعده نه ماهگی اش بزرگ شده، قد کشیده و شیرین تر از همیشه دلبری میکند برایمان

خدایا شکرت

نه ماهگی

این یک ماه هم گذشت

بزرگتر و شیرین تر از قبل شده ای

دلبستگی های مشترک مان بیشتر شده

دلم قنج می رود برای وقت هایی که با شیطنت دستم را میکشی و آخر سر می آیی در بغلم و سرت را می گذاری روی دستم

خنده هایت فضای خانه را پر میکند

با شعرهای الکی و من درآوردی من، بلند بلند میخندی و دست میزنی

و من بیشتر به وجد می آیم

برایت وقایع روز را انشاگونه تعریف میکنم و تو ساکت می شوی و گوش می دهی

بهترین اتفاق این ماه این بود که تو هم صاحب گذرنامه شدی.... ان شالله که به زودی کربلایی بشوی پسرم

پ.ن: دعا کن شر این رساله و دفاع پایان نامه از سر زندگی مان کم شود.... دعا کن ده ماهگی ات را آسوده خاطر بنویسم

کمی خسته...

کمی خسته و مشتاق یه سفر

ولی قسمت نیست!!!