نمیدونم چه حکمتی ه که هروقت من میخوام مرغ خرد کنم یا بشورم این گل پسر باید غوغا کنه

یعنی خستگی کار یه طرف

خستگی اومدن و رفتن بالای سر علی هم یه طرف

هی باید دست بشورم.... پستونک بذارم دهانش.... هی باید دست بشورم..... اسباب بازی هاش را بدم دستش....هی باید دست بشورم..... باهاش حرف بزنم.... هی باید دست بشورم.... شیرش بدم و ....

این داستان تکرار میشه و من

این که چرا یه دفعه چندتا مرغ درسته و تکه و تمیز نشده سر از خانه ما در آورد یه طرف

بچه داری در حین تمیز کردن مرغ هم یه طرف

رفتن به جلسه سیاسی وسط این ماجرا هم یه طرف دیگه

.

.

.

اینا همش تجربه س

البته قابل ذکر است که تجربه اصلی مال ِ فرداست.... امروز که همش مانور بود

پ.ن: خدایا حکمتت را شکر