حکمت خدا...
نمیدونم چه حکمتی ه که هروقت من میخوام مرغ خرد کنم یا بشورم این گل پسر باید غوغا کنه
یعنی خستگی کار یه طرف![]()
خستگی اومدن و رفتن بالای سر علی هم یه طرف![]()
هی باید دست بشورم.... پستونک بذارم دهانش.... هی باید دست بشورم..... اسباب بازی هاش را بدم دستش....هی باید دست بشورم..... باهاش حرف بزنم.... هی باید دست بشورم.... شیرش بدم و ....
این داستان تکرار میشه و من![]()
![]()
![]()

این که چرا یه دفعه چندتا مرغ درسته و تکه و تمیز نشده سر از خانه ما در آورد یه طرف![]()
بچه داری در حین تمیز کردن مرغ هم یه طرف![]()
رفتن به جلسه سیاسی وسط این ماجرا هم یه طرف دیگه![]()
.
.
.
اینا همش تجربه س![]()
البته قابل ذکر است که تجربه اصلی مال ِ فرداست.... امروز که همش مانور بود![]()
پ.ن: خدایا حکمتت را شکر![]()
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 14:35 توسط فاطر
|
جنونی است در من