فکر جدید

گاهی اونقدر خسته ام

که حتی فکرهای جدید 

و اتفاق های تازه هم حالم را سر جا  نمیاره

اونقدر خستگی در عرض دو روز توی وجودت ته نشین میشه 

که تا بیاد کنده بشه و به روال عادی زندگی برگردی

مدت ها زمان لازم داره و

این کرونای منحوس هم زمان را کندتر کرده 

و خستگی را ماندگار تر

غرور جریحه دار شده

این که دانشمند هسته ای عزیزمان وسط شهر، وسط روز

12 نفر و همراه با یک ماشین انفجاری، شهید کنند

بدجوری غرورمان را جریحه دار کرده است

شهادت هنر مردان خداست

و بی غیرتی هنر مردان سیاست دولت لیبرال غرب زده

 

خدایا خسته ایم

2 سالگی

بالاخره پسرک ما هم دوساله شد

چقدر زود گذشت

انگار همین دیروز بود

دوشنبه، 5 آذر 1397 

همه روزهای با پسرک بودن را مرور می کنم

همه روزهای سخت و شیرین

شیرینی هایی ماندگار و سختی هایی که خیلی زود جای خودش را به شیرینی داد

مثل همین مهارت خوابیدن

چه شب هایی که اشک ریخت و ناله کرد

و حالا چه شب های شیرینی که کنارم دراز می کشد و کتاب ها را یکی یکی به دستم میدهد تا بخوانم

با همان چند کلمه که بلد است در روایت داستان کتاب همراهی ام میکند

و مرا بیش از همیشه به وجد می آورد

خدایا بخاطر این نعمت بی نظیرت و معجزه بی پایانت تو را شکر

پ.ن: خدایا کمکم کن تا مادر خوبی برایش باشم و ضعف ها و ناتوانی هایم مانع تربیت درست او نشود

 

بدون روتوش با خودم  :(

امروز صبح که مجبور شدم چند دست لباس های علی را فوری و جدا از بقیه لباس ها بشورم اصلا فکر نمی کردم که روز سختی در پیش دارم

لباس ها را داخل ماشین لباسشویی انداختم و با خیال راحت مثل هرروز نشستم سر لب تاپ

بعد با خودم فکر کردم بهتر است آب بیشتری توی ماشین لباسشویی بریزم تا بهتر شسته شود

اولین دبه ای که دم دستم بود، دبه خالی مایع ظرفشویی بود که چندوقتی بود توی کابینت گذاشته بودم

داخلش را آب گرم پر کردم و از جا پودری داخل ماشین ریختم

غافل از مایعی که ته دبه جا مانده بود

اولش برایم جالب بود 

چون دیگ ماشین لباسشویی پر از کف شد.... کف و کف و کف

ماشین روی 13 دقیقه ایستاد و تقریبا از کار افتاد

برنامه را تغییر دادم  چنددقیقه کار می کرد و بعدش دوباره توقف

و این بارها و بارها تکرار شد

ترسیده بود، شروع کردم به سرچ توی اینترنت که چه باید کرد 

و نهایت رسیدم به این که شیر تخلیه را باز کنم تا آب و کف از ماشین خارج بشود

تصویر وحشتناکی بود

آب و کف بود که کف آشپزخانه جاری شده بود

هرچه ملافه و پتو داشتم به کمک گرفتم تا بلکه جلوی آب را بگیرم ولی ... 

خیلی سخت گذشت

تمام مدتی که داشت کف از ماشین بیرون میزد و من مستاصل و ناتوان تنها نگاه می کردم

علی با یک آب نبات و برنامه تلویزیون مشغول بود و من کلافه بودم 

از بس کف آشپزخانه را دستمال کشیدم خسته شدم، سرم  از درد میگیرنی تیر می کشید

تا ظهر مشغول بودم

قطعا اگر برای ناهار آبگوشت را بار نگذاشته بودم، از ناهار هم خبری نبود

دو سه ساعتی طول کشید تا آشپزخانه به حالت عادی برگشت و من خسته و خسته و خسته

پ.ن: بعد از چندساعت که همه چیز آرام شد با خودم خلوت کردم

اگر چنین اتفاقی را پسرک به وجود آورده بود چه می کردم؟ 

باز هم با یک آب نبات مشغولش می کردم و خودم اوضاع را سامان می دادم

یا کمترین کاری که می کردم غر می زدم، آن هم بلند که پسرک بشنود

و بارها تذکر میدادم که کارش اشتباه بوده؟!

پ.ن: بهتر است با خودم رو راست باشم.... واقعا چه می کردم؟