مرد انقلابی...

در دوره سیاستمداران بی اخلاق و مدعی

سعید جلیلی باش...

این مرد مرا بیش از پیش عاشق و مشتاق سیاست کرده است

مردی که در آغازین روزهای سال 1400 نشان داد که سیاست ما عین دیانت ماست

مردی که نگاهش به سیاست و قدرت، همان آب بینی بز است

دوست ش می دارم

خدایا مرا سعید جلیلی انقلاب کن... آمین

انتخابات1400

بالاخره انتخابات 1400 هم با همه بالا و پایین هایش تمام شد

برای مثل منی انتخابات ماه ها پیش شروع شده بود

یکی از حواشی خوب انتخابات ها برای من این است که به اقتضای فعالیت پژوهشی ام با برخی از آدم هایی که پیش از این فقط در رسانه ها دیده بودم و می شناختم از نزدیک آشناتر می شوم

دوست ترشان می دارم و چقدر دلم گرم می شود به بودن این آدم ها

ولی شاید دور تند و واقعی انتخابات از روزهای ثبت نام آغاز می شود

و بعدتر با اعلام نتایج احراز صلاحیت ها و بعدتر با تبلیغات و نهایتا با مناظره ها

برای من با همه دغدغه های مادری ام اما این روزها جذاب است و دوست می دارم

با همه استرس ها و دلشوره هایش اما انگار که جریان زندگی با دور تندتری حرکت می کند

نمیدانم خوشحالم یا نگران اما میدانم روزهای عجیبی در انتظار ماست

سید  ابراهیم رییسی پیروز این روزهای انتخابات است

و همه ما، همه کسانی که در تب و تاب انتخابات بوده ایم دلشوره داریم

ولی می بینم که گویی همه آستین بالا زده اند تا دولت جدید را یاری کنند

تا امید را به جامعه برگردانند

تا زخم های دل را مرهم بگذارند

پ.ن: خدایا هم رییس جمهور منتخب و هم ما را یاری کن تا در این گام دوم انقلاب، برگ زرینی را به یادگار بگذاریم

پ.ن: هیچ قاب عکسی از رییسی بدون لبخند و متانت دکتر جلیلی کامل نیست... نه این که فکر کنیم سعید جلیلی رای بالایی داشت یا مثلا بودنش مانع پیروزی رییسی میشد ...نه.... ولی مردمی با هشت سال زحمت به این جا رسیده بود ولی خاضعانه میدان را برای انقلاب ترک کرد.... او آمده بود تا گفتمان ریاست جمهوری را یک گام بلند به جلو ببرد و به  نظرم برد

 

سخت ترین پروژه

قطعا از پوشک گرفتن سخت ترین پروژه مادری است

از روزی که علی به دنیا آمده وحشت این پروژه با من بوده تا همین روزها که علی خودش 

خودخواسته وارد این پروسه شده

پسرک واقعا دارد بزرگ می شود و این اصلی ترین نشان کودکی را هم دارد از خودش جدا می کند

علی با اراده ترین کودکی ست که تا پیش از این دیده ام

از هما هشت ماهگی که  از یک روز صبح تصمیم گرفت دیگر پستانک نخورد

تا همین روزها که یک شبه خودش تصمیم گرفت که برود دستشویی و مرا میان بهت و تعجب وارد یک پروسه عجیب کرده

 

خدایا خودت کمک کن تا این پروژه بهترین شکل به نتیجه برسد

به امید خودت

اولین ماهگرد

خدا شکر میکنم  بخاطر این روزهایی که داره سخت و کند می گذره ولی می گذره

این روزهایی که مثل یک معلم سخت گیر به من مادرانگی هایی را یاد میده که تا پیش از این فکر میکردم که بلدم یا نیازی به دانستن ندارم

ولی این روزها بیشتر از همیشه نیاز دارم که یک مادر بسیط باشم

من امروز مادر یک دخترم...

دختری که فردا روزی یکی از زنان تاریخ ساز خواهد بود

هرشب موقع خواب به خودم یادآوری میکنم که من با همه ضعف هایم باید یک مادر قوی باشم برای دخترم

خدایا شکرت

به خاطر این همه نعمت  و رحمت که در زندگی این بنده کمترین جاری کرده ای

خدایا مرا شکرگزار این لطف بی پایانت قرار بده

 

خواب

فقط اینو میدونم که الان بیش از همه چیز

به یکی دو ساعت خواب کاملا عمیق نیاز دارم

تا حالم سر جا بیاد

خدایا بهم توان بده

اول خرداد

امروز فایل نهایی سومین کتاب را برای انتشارات ارسال کردم

با این که انتخاب این کتاب خیلی پیش بینی نشده بود و بارها و بارها توی این دو ماه فکر کردم

انجام دادن و به سرانجام رساندن این کار از عهده من خارج ه

ولی قطعا نور و انرژی این فرشته کوچولو و همراهی علی و قطعا صبوری های همسر

من را رساند به امروز

به امروز که فایل نهایی کتاب را بفرستم و یه نفس راحت بکشم

و به خودم بگم دیدی که روزهای سخت گذشت و ازش یه حال خوب موند برامون

پ.ن: زینب همراه کوچک من در طول این نه ماه بود که بتونم سه تا کتاب خوب را انجام بدم

از ویرایش تا نگارش

و مطمئن هستم که فروش فوق العاده اولین کتاب هم قسمی ش بخاطر وجود نور این فرشته س

پ.ن: پیشنهاد این چندتا کتاب در غیرمنتظره ترین زمان ممکن زندگی م را مدیون برکت و لطف خدا می دانم که بخاطر زینب اومد تو زندگی مون

بچه ها همین قدر غیرمنتظره با خودشون روزی میارن

پ.ن: خدایا بخاطر لطفی که به این بنده کمترین داری ممنون

امروز حالم خیلی بهتره... خدایا شکرت

31 اردیبهشت

قطعا روز 31 اردیبهشت یکی از سخت ترین روزها بوده برام

این متن را در سحرگاه اول خرداد می نویسم

دیروز روزی بود که باید به شکنندگی جسم و روحم در پیشگاه خودم اقرار می کردم

این بغض نافرجام که چمبره زده توی گلوم و رهام نمیکنه

 

این کابوس مدام که توی ذهنم می چرخه و تکرار میشه

و این دو موجود ضعیف و کوچک که نگاه شون به دست های منه

منی که انگار این روزها بیشتر از همیشه به کمک و توحه و محبت حتی نیاز دارم

میدونم شاید دوماه دیگه به این روزا به دید یه تجربه مادرانه نگاه کنم

ولی حالا خسته م

حالا به حضور مؤثر آدم های دور و برم نیاز شدید دارم

حالا توی این لاک دفاعی فرو رفته م و تنها سلاح من اشک و گریه س

پ.ن: قطعا دربرابر این افسردگی لعنتی کوتاه نمیام و شکست نمی خورم

ولی تو این روزهای درگیری که دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم... هوامو داشته باشید

پ.ن: غر هایی که از اطرافیان دارم و انتظارهام را اینجا نمی نویسم... میخوام فراموش کنم

پ.ن: ممنون همسرم که توی این روزهای سخت، صبورانه هم تحمل میکنی و هم بیشترین کمک و توجه را  از تو می بینم

تو بهترین همسفر زندگی منی...