تمام

امروز ان شالله پایان کابوس هایم باشد....

وسع ما و امتحان الهی

مدت هاست به این ایمان آورده ام که امتحان الهی بی شک به اندازه وسع و ظرفیت ماست

که خودش گفته.

اگر امتحان های خدا را سخت تر می بینید

یک پیام ارزنده دارد

" وسع و ظرفیت شما افزایش یافته است"

پس

باید امتحان های سخت تری بشوید

پ.ن: هیچ کار خدا بی حکمت نیست

پ.ن: امان ... امان .... از آدم هایی که شعار زیاد می دهند که نباید آدم ها را قضاوت کرد و باید مهربان بود و قس علی هذا ولی به وقت عمل خودشان در کسری از ثانیه چنان دیگران را قضاوت می کنند که برق سه فاز از سر همه بپرد! فتأمل

راهی...

اکنون که علی خوابیده و من نشستم سر لب تاپ

هم خسته ترینم و هم دل شکسته ترین!

این یک هفته روز و شب م

خواب و بیدارم

گرسنه و سیر م

بهم گره خورده

نه خواب درستی رفته ام، نه غذای دلچسب و نه مادر خوبی بوده ام... فقط بوده ام یا بهتر بگویم نبوده ام!

بالاخره یک ساعت پیش همسر را راهی کردیم به سمت کربلا

و ما ماندیم و یک دل جامانده از سفر که خیلی هم سوخت... کباب شد اما چه سود!

قصه و غصه این دو هفته هم تمام می شود و تبدیل می شود به یکی از منحصربفرد ترین خاطرات زندگی ....

میاد خاطراتم جلوی چشام

من اون خستگی ِ تو راهو میخوام

.

.

.

و چشم هایی که دیگر اشک امانش نمی دهد!

قاب بی نظیر...

برای تمام زنان سرزمینم

چنین قاب بی نظیری را آرزو میکنم

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

#حافظ

نان و پنیر!

دارم از زمان جا می مانم

نمی فهمم که علی چطور دارد بزرگ می شود

کی آنقدر بزرگ شد که صبحانه اش یک سینی کوچک با لقمه های فسقلی باشد!

کی آنقدر بزرگ شدی که مستقل از من هم می توانی صبحانه بخوری

و دلم برایت ضعف می رود وقتی لقمه های کوچک را با دقت برمیداری و به دهان می بری

و عاشق آن لقمه های خیس خورده ام که به من تعارف می زنی و اصرار داری بخورم

پ.ن: کسی زمان را کمی نگه دارد....

ارسال عکس!

هفته ای یک بار با خودم قرار می گذارم که هیچ عکسی از پسرک برای هیچ کس! ارسال نکنم

بعدش وسوسه می شوم و ذوق های مادرانه ام را میفرستم

و اما بعد!

واکنش هایی می بینم که دلم میخواهد سرم را به دیوار بزنم و گوشی ام را خرد کنم

و پسرک را ببرم در یک غار تنهایی و پنهانش کنم

.

.

.

پ.ن: خیال تان راحت این عصبانیت فقط یک هفته دوام می آورد

دو باره هفته بعد یادم می رود و روز از نو و روزی و روزگار از نو!

 

گاهی ...

گاهی باید یک مادر باتجربه به گوشی ات زنگ بزند

یک دمنوش آویشن و کمی قطره بینی تجویز کند

آن وقت معجزه را با چشم های خودت ببینی که در کمتر از یک ساعت

پسرک دوتا شیشه آویشن را سر کشیده

بینی اش تخلیه شده

کاسه سوپ ش را خورده 

و حالا در کمال آرامش، زیر پتوی سرخابی اش خوابیده

و این به یک معجزه می ماند برایم

پ.ن: یک بشقاب پفک و یک هات چاکلت برای مادری که باید در سکوت پای لب تاپ بنشیند، خوراکی قابل قبولی است

پ.ن: امروز به تاریخ 9 مهرماه، هوا بدجوری پاییزی شده

از صبح خبری از خورشید خانم نیست و این بادهای زوزه دار که اعصاب آدمی را بهم می ریزد و من در سکوتی که فقط می توانم نفس بکشم (چون میخواهم پسرک در سکوت خانه، کمی بخوابد) دارم پاییز را نفس که نه، زندگی میکنم

تاییدیه ارسال مقاله!

تنها ایمیلی که حسابی شرمنده ام کرد...

پ.ن: استاد راهنمای به این خوبی، فقط من دارم و بس

خدایا بابت همه چیز شکر

اولین صبحانه

امروز به وقت اولین روز یازده ماهگی علی

صبحانه را مهمان باباحسین بودیم 

خیلی غیرمنتظره و خیلی هم خوشمزه

تا باد چنین بادا

10 ماهگی!

رسیدیم به 5 مهر

10 ماهگی هم تموم شد و امروز با هم اولین روز یازده ماهگی ات را شروع کرده ایم

یک ماهی که گذشت پر از اتفاق بود

تلخ ترین ش که شاید تا همیشه در ذهنم بماند، ویروس لعنتی باشد و آن شب توی بیمارستان و سرم و گریه های مظلومانه ات

و شیرینی هایش که زیادست

با بودن تو هر روز و هر ساعت مان شیرین است و به شوق با تو بودن نفس می کشیم

پیش از تو زندگی مان چیزی کم داشت و حالا با تو همه چیز تکمیل است خداراشکر

پ.ن: گویی که این اولین "ماه مهر" است که داریم تجربه میکنیم

از بس که با تو همه چیز عطر تازگی و طراوت دارد....