اکنون که علی خوابیده و من نشستم سر لب تاپ

هم خسته ترینم و هم دل شکسته ترین!

این یک هفته روز و شب م

خواب و بیدارم

گرسنه و سیر م

بهم گره خورده

نه خواب درستی رفته ام، نه غذای دلچسب و نه مادر خوبی بوده ام... فقط بوده ام یا بهتر بگویم نبوده ام!

بالاخره یک ساعت پیش همسر را راهی کردیم به سمت کربلا

و ما ماندیم و یک دل جامانده از سفر که خیلی هم سوخت... کباب شد اما چه سود!

قصه و غصه این دو هفته هم تمام می شود و تبدیل می شود به یکی از منحصربفرد ترین خاطرات زندگی ....

میاد خاطراتم جلوی چشام

من اون خستگی ِ تو راهو میخوام

.

.

.

و چشم هایی که دیگر اشک امانش نمی دهد!